پناه گاهی از جنس آسمان پر ستاره

در این متن خاطره واقعی از آنچه در زمان بمباران هوایی در دهه 60 بر ما گذشت نوشته ام. در حین نوشتن این متن خاطرات کودکی ام برایم مجسم شد.
جبهه رفتن های پدرم و با اینکه در جنگ ماسک شیمیایی میزد ولی خاطرم هست هنگام بازگشت به منزل با چهره سیاه او مواجه می شدیم.
خاطرات خیابان استاد حسن بنا و اعلام شهادت یک جوان دیگر…
و خاطرات زمانی که به بشرویه می رفتیم تا از بمباران های هوایی در امان باشیم.
در این متن آنچه دقیق به یاد دارم را توصیف می کنم.

همیشه به دنبال سرپناه بودم…
دوران کودکی ام را می گویم . نه آن سرپناه به معنای آشیانه و کاشانه. سرپناهی امن برای فرار از بمب باران ها.
صدای آژیر خطر و استرس…
باز باید پله ها و راهروی طویل پناهگاهها را با آن پاهای کوچک طی میکردم و  پله به پله  قدم  های بزرگترها را بر می داشتم , و باز کبود شدن پاهایم .مادرم مرا بغل می کرد تا سریعتر  به محل آرام برسیم.

آری کودکی ما اینگونه سپری شد. ولی در همان روزها  گهگداری  طعم آرامش را می چشیدم.
4 سالگی ام را  به یاد دارم؛سال 66-67  بود…
مسیر طولانی را با اتوبوس طی می کردیم اتوبوس به طبس که می رسد با دیدن باغ گلشن و پلیکان های زیبا جان تازه ای می گیرم. فرصت را غنیمت می شماردم، پس شلوار را بالا زده و با قرار دادن پاهایم دردرون  جوی آب باغ، آرامش را تجربه می نمودم.  جای پدرم خالیست. او به جبهه رفته  و در کادر پزشکی و امداد به ترمیم زخم و جراحت های رزمندگان پیروز اسلام می پرداخت.

همین طور که آب بازی می کنیم صدای گوش خراش بوق اتوبوس می آید، همه سوار شده اند الا ما. آقای محمد صفارکه راننده اتوبوس است وتا اینجا  تخته گاز آمده  منتظر ماست (با عینکی دورمشکی  و چهره ای جدی)  فریاد می زند سریع بیایید 1ساعت دیگر به بشرویه خواهیم رسید. آنجا هر چه خواستید در “استخر اسرو” (آبساران) آبتنی کنید. ما هم به سمت اتوبوس می رویم و سوارمی شویم.
اتوبوس راه می افتد و یک ساعت و ربع بعد بشرویه از دور نمایان می شود

با دیدن دکل مخابرات خوشحال می شوم. کمی نزدیکتر  بادگیر سه قلوی بشرویه پیش از همه به ما خوشامد می گوید.  آرامشی می گیرم که هیچ وقت آن زمان در تهران نداشتم. تازه می توانستم کودکی کنم و شیطنت هایی بدون ترس و بمباران های هوایی ….

این یعنی رهایی از آژیر خطر..

در گاراژ بشرویه از اتوبوس پیاده می شویم . چند دقیقه بعد اتوبوس پر شد از رزمنده هایی که برای جنگ  با صدامیان آماده شده بودند. همان راننده،(آقای صفار) تخته گاز بشرویه را ترک کرد…
اولین دیدارمان با باباحاجی (مرحوم حاج علی اکبر اسدی) بود. با همان خانه ساده و باصفای کاه گلی. سردابی که بوی عطر خربزه تازه هوش از سرمان می برد. چای هایی با استکان کوچک و دلنشین… و داستان های با ارزشی که برایمان وصف می کردند.

بشرویه
خونه بابا حاجی


به شیشه های خانه باباحاجی نگاه می کنم هیچ  اثری از چسب ضربدری درشیشه ها نیست. چون کودکانِ کنجکاو سئوال می پرسم ….
با دستانم علامت ضربدر را نشان می دهم و انگشت سبابه ام به سمت  شیشه می رود. باباحاجی که متوجه سئوالم می شود (با اشاره به همسایه شان که در پشت بام خانه اش عصرها  به صدام و شوروی و آمریکا  لعنت می کند) می گوید برای اینکه صدام از فلانی می ترسد اینجا نمی آید.

بشرویه
خونه بابا حاجی

هر وقت به آب انبار میان ده می رسیدم دایی مهدی مرا به بالای سقف  پله های آن می برد و کمی آنجا سرسره بازی می کردم. ولی با این وجود حس خوبی نسبت به این بنا (آب انبار) نداشتم!!!  با ذهن کودکیم باور داشتم که آنجا همان پناه گاه هاییست برای فراراز بمباران.
دایی و پسرخاله  ام میثم به داخل آب انبار می روند. نگرانی وجودم را می گیرد . به آسمان خیره می شوم  و در دل خود می گویم نکند اینجا هم خبریست….

بشرویه


کم کم هم همراه آنان داخل آب انبار تاریک می روم . اینبار پله ها را آرام طی می کنیم ولی هنوز ترس مرا فرا گرفته و آماده ام برای کبود شدن ساق پاهایم.
به انتهای پله ها که می رسیم خبراز همهمه و ترس  نیست تنها صدای موسیقی آب است که می آید.
چه آب  گوارا و شیرینی….

آب زلال آب انبار، باغ گلشن ، بادگیر 3 قلو زلالی در  کودکی ام را جلا و هویدا می سازد. گویی  تولدی دیگر یافته ام.
… به خانه آقاجون می رویم.  چه حیاط باصفایی …
انجیر و انگور انارو گلهای محمدی با زنبورهای عسل مرا به یاد صحن بهشت می اندازد. دایی مهدی آبهایی که از آب انبار آورده بود را  داخل  خمره  ای در حیاط  می ریزد.

بشرویه

من که دلم برا آقاجون تنگ شده. پیش ایشان می روم. آقاجون دستی به سرم می کشد.
کتابهایی که اطرافشان است شغل ایشان را به من بیشتر معرفی می کند. کمی می گذرد آقاجون کتاب را کنار می گذارد و برای لحظه ای هر چند کوتاه  با ما بازی های کودکانه می کند.

بعد بازی پدربزرگ  به حیاط کوچک رفته  و با  یک نوشابه کانادای زرد  به حیاط بزرگ باز می گردد و در چند لیوان کوچک فلزی این نوشابه را بینمان تقسیم می کنند. چه نوشابه  خوشمزه ای طعم پرتقال و خنکی آن هنوز در خاطرم هست.
ادامه دارد….


پاسخی بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

comments-bottom

تصاویر اتفاقی

تنه درخت های خرگوش دره... ارسال از author icon هادی اسدی مارس 1st, 2020 | بدون بازخورد
لحافدوز ارسال از author icon هادی اسدی جولای 19th, 2019 | بدون بازخورد
خادمین اعتکاف... ارسال از author icon هادی اسدی آوریل 25th, 2016 | بدون بازخورد
حاشیه های نمایشگاه کتاب93... ارسال از author icon هادی اسدی دسامبر 3rd, 2015 | بدون بازخورد

تصاویر محبوب

تنه درخت های خرگوش دره... ارسال از author icon هادی اسدی
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (۲ votes, average: ۴.۰۰ out of ۵)
Loading...
لحافدوز ارسال از author icon هادی اسدی
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (۱ votes, average: ۱.۰۰ out of ۵)
Loading...
دسته عزاداری/مسجدالنبی(ص) شهرک غرب... ارسال از author icon هادی اسدی
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (۳ votes, average: ۳.۶۷ out of ۵)
Loading...
فصل خزان در کاخ رضاخان... ارسال از author icon هادی اسدی
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (۴ votes, average: ۳.۲۵ out of ۵)
Loading...